خرید بک لینک
اسم مجله رو نمی گم ولی اولین نوشتم رو می گذارم

ماجرای فرناز

برچسب: نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 15:02

بسمه تعالی

26 سالم بود چند سالی بود که در میکانیکی کار می کردم، درامدم بد نبود، دوست داشتم در کارم پیشرفت کنم و همین شد که تصمیم گرفتم درس بخوانم و ادامه تحصیل بدهم چون می دیدم که ماشین های جدیدی که وارد بازار شده اند نیازمند دانش بیشتری برای تعمیر هستند و البته پول بیشتری هم می دادند.

برچسب: احمد العيسوي,احمد عز,احمد حلمي,احمد فهمي,احمد شاملو,احمد الشقيري,احمد السقا,احمدی نژاد,احمد زكي,احمد سعد, نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 15:01

بسمه تعالی کوچک بودم نمی دانم دقیقا چند سال داشتم 9 یا 10 سال. در صندوق خانه پدر بزرگم بازی می کردم شیئی جالب به مانند کمربند که یک زائده اضافی داشت نظرم را جلب کرد به همراه خود بیرون اوردمش و به مادرم نشان دادم گفتم مادر این چیست نگاهی کرد و گفت این فتخ بند است برای پدر بزرگت می باشد برگردان سر جاش ان موقع نمی دانستم فتخ بند چیست . دیروز در استانه 50 سالگی وقتی داشتم انبار خانه خودم را تمیز می کردم چشمم به فتخ بند خودم افتاد ارثیه خودم ارثیه ای که از پدربزرگم به من رسیده بود فتخ بند درست سال 86 بود که مجبور شدم این ارثیه را استفاده کنم .

برچسب: میراث من جنون,ميراث من له بنات فقط,ميراث من ليس له ولد,ميراث من مات قبل ابيه,ميراث من مات ابوه قبل جده,ميراث من لا ولد له,میراث من جنون دانلود,ميراث من لا وارث له,ميراث من العمة,ميراث من مات زوجها, نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 15:01

ساعت 23 شب خسته و کوفته به سمت خانه می رفتم در روی نیمکت های کنار پیاده رو نظرم به یک فرد بازیافتی افتاد که چه جالب وسایلش را زیر سرش گذاشته بود و پتوئی که نمی دانم از کجا تهیه کرده بود بر روی خود کشیده بود و بر روی نیمکت خوابیده بود کمی دقت بیشتری کردم دیدم وسایلی که جمع کرده را بالای سر خودش قرار داده شاید بخاطر اینکه دزدی نبرد!. ساعت 5:30 صبح به قصد محل کار از خانه خارج شدم و دیدم او همچنان بر روی ان نیمکت ارام خوابیده خنده ام گرفت و با خود گفتم بی خانمان توئی یا من !!!!!

برچسب: بی خانمان,بی خانمانی معلم اخراجی,بي خانمان پرين,بی خانمانی,بي خانمان,بی خانمان پرین,بی خانمان ها,بی خانمانهای تهران,بی خانمانی در ایران,بي خانماني, نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 15:01

بسمه تعالی

من ِ 27 ساله ، این اسمی بود که مادرم روی من گذاشته بود، چون تا حالا نتونسته بودم از خواستگارام کسی رو انتخاب کنم، بخاطر همین مادرم همش به من می گفت "27 ساله" انگار نه انگار من اسم دارم، یا حداقل مثل مادرهای دیگه عزیزم صدام کنه، همش می گفت "27 سالت شد و هنوز عرضه نداشتی شوهر کنی"، درسته که شوهر کم شده ولی من خواستگارهای خوبی داشتم ولی چه کار کنم از هیچ کدامشون خوشم نمی امد!

برچسب: نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 15:01

بعد از قریب 10 سال دیروز بدون ماشین و با استفاده از مترو و خط 11 ( پیاده) به دنبال کارهای روز مره ام رفتم برایم خیلی جالب بود اصلا نیاز نبود که به دنبال جای پارک بگردم و یا نگران جریمه شدن و مواظب ماشین های دیگه و یا ابر پیاده باشم ، دیگه نیازی نبود یک چشمم به کیلومتر شمار و دیگری به عقربه بنزینم باشه ، خیلی راحت مثل یک فرد به دقدقه فقط به کتاب جلوی چشمم نگاه می کردم و موسیقی ملایم گوش می دادم ، البته بگم بعضی وقت ها هم مثل ادم هائی که تازه از زندان ازاد شده بودن به مردم تو خیابون نگاه می کردم که چه جالب به دنبال کارهای روزانه شون می رفتن یکی در حال صحبت راه می

برچسب: تهران زیبا,تهران زیباست,تهران زیبای من,تهران زیبا شهر,تهران زیبا دشت,تهران زیباسازی,زیباییهای تهران,زیبایی تهران,تهران زيبا,زیبا رویان تهران, نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 15:00

باتوبه گرگ مسلمان نشود

از ترس خدا نماز ایمان نشود

خیام بگفت و خلق چاره نشد

شاهکار مگو که جهل درمان نشود

برچسب: عالیه,عالیه خواننده تبریزی,عالیه صبور,عالیه به انگلیسی,عالیه دودکش,عالیه یاسر بینام,عالیه اقدام دوست,عالیه عطایی,عالیه, ای,عالیه جهانگیر, نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 15:00

آدام

یکی از بزرگترین تفاوت های انسان و حیوان قدرت تفکر و تکلم اوست، نه اینکه حیوانات نتوانند این مهم را انجام دهند بلکه به قایت انسان نمی توانند انجام دهند، اگر در زندگی حیوانات دقت شود متوجه خواهیم شد که آنها نیز از قدرت تفکر به اندازه رفع نیاز خود بهره می برند، توجه به زندگی حیوانات هوشمند مانند کلاغ،

برچسب: فرگشت انسان, نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 14:59

یك روز مردی در حال عبور از خیابان كودكی را مشغول جابجایی بسته ای دید كه ازخود كودك بزرگتر بود، پس به نزدیكش رفته و گفت: عزیزم بگذار تا كمكت كنم. مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید كه حتی حملش برای او مشكل است چه برسد به این بچّه. كمی كه رفتند مرد از كودك پرسید چرا این بسته را حمل میكند؟ كودك در پاسخ گفت: كه پدرش از او خواسته است. مرد پرسید: چرا پدرت خودش این كار را انجام نداد؟ مگر نمیدانست كه حمل این بسته برایت چقدر سخت است... كودك جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت: "خانم بالاخره یه خری پیدا میشه به این بچّه كمك كنه دیگه

برچسب: نویسنده: آریا رفیعی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 14:59

صفحه بندی